دسته‌ها
شعر و ادب

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

افسوس که شد دلبر و در دیده گریان

تحریر خیال خط او نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

زین سیل دمادم که در این منزل خواب است

معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن

اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید

در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

در کنج دماغم مطلب جای نصیحت

کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است

۱- با وجود خیال تو، ما از شراب فراغت یافته ایم، پس به خم بگو که به فکر خود باشد زیرا که خمخانه خراب است.

۲- حتی اگر آن شراب، شراب بهشتی است، دورش بریزید که هر شراب گوارایی بدون دوست برایم عذاب واقعی است.

٣- دریغ و حیف که دلبر رفت و نقش کردن تصویر او در دیده گریان، چون کشیدن خط بر آب است.

۴- ای چشم، از خواب برخیز که از این سیل دم به دم و پی در پی که به این منزلگاه خواب می آید، نمی توان در امان بود.

۵- معشوق آشکارا از کنار تو می گذرد اما چون بیگانگان با عشق را می بیند، چهره در نقاب پوشانده است.

بیشتر بخوان بیشتر بدان  خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

۶- همین که گل بر چهره رنگین تو، دانه های عرق را دید، از غصه در آتش حسد افتاد و در گلاب غرق شد.

۷- کوه و دشت سبز است، ای دوست بیا از سرچشمه دور نشویم که دنیا به تمامی سراب فریبنده است.

۸- در گوشه خانه سر من، جایی برای نصیحت کردن مجوی که این خانه پر از نغمه ی چنگ و رباب شده است.

۹- اگر حافظ عشرت طلب و عاشق و زیباپسند شد چه اهمیتی دارد زیرا که حالات شگفت لازمۀ ایام جوانی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *