بیاموزمت کیمیای سعادت

بیاموزمت کیمیای سعادت

بیاموزمت کیمیای سعادت

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت معنی

– سلامی چون عطر خوشبوی محبت به آن باری که گویی مردمک چشم روشنایی است.

 ۲- درودی چون نور دل مردان خدا بر آن شمع روشن کننده خلوت اهل دل.

 ٣- از یاران همراه خود، اثری برجای نمی بینم، ساقی کجایی که دلم از تنهایی، غرق خون شد.

۴- از خرابات مغان روی بر متاب زیرا در آنجا کلید حل مشکلات را می فروشند.

۵- گرچه عروس جهان در نهایت زیبایی است، اما بی وفایی را نیز از حد و اندازه برده است.

۶- اگر دل مجروح من، همتی داشته باشد از مردمان سنگدل تقاضای مرهم و مومیایی نمی کند.

 ۷- شرابی که صوفی را از پای در آورد، کجا می فروشند زیرا که من از دست زهد ریایی او، در رنج و عذابم.

۸- دوستان و رفیقان چنان عهد و پیمان دوستی را شکستند که گویی مطلقا آشنایی وجود نداشته است.

بیشتر بخوان بیشتر بدان  خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

۹- ای نفس حریص، اگر تو مرا به حال خود واگذاری، در عین فقر و نداری، بر هوای نفسانی خود حاکم خواهم شد.

 ۱۰- من اکسیر سعادت را به تو می شناسانم و آن این است، دوری و دوری از مصاحب بدخوی.

 ۱۱۔ حافظ از ستم زمانه شکایت مکن زیرا تو بنده ای و از کارهای ایزدی آگاه نیستی.

No comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون x بخوانید...