نی نی سایت خاطرات طنز

نی نی سایت خاطرات طنز

نی نی سایت خاطرات طنز


 

 

خاطرات طنز کنکور

امروز با مطلب طنز دز موزد خاطرات کنکور در خدمت شماییم با هلث کده تا انتها بمانید.

خاطرات کنکور کاربران

اول خودم:  وقتی وارد سالن شدم دیدم به همه سوزن ته گرد میدن و به منم دادن، و نشستم رو صندلی، آنقدر استرس داشتم دیگه نگاه بغل دستی نکردم ببینم چیکار میکنه،  کارت رو تو جیبم گذاشتم و شروع کردم جواب دادن سوالات تا آخر امتحان، و سوزن ته گرد دستم بود، و سوال بود که چرا کاربری نداره،  وقتی که امتحان تموم شد و خواستم بلند بشم  گفتم بپرسم بینم کاربردش چیه؟ حالا که دیدم همه کارت امتحان رو زدن به لباس ولی من نه، 🙈 تازه کاربدش رو متوجه شدم 😂😂😂😂😂😂

 

من که صبح کنکور حالم به هم خورد دیر رسیدم درا بسته بود ولی خدارو شکر رام دادن

من کلاس کنکوری میرفتم اصن حواسم سر کلاس نبود بعد استاده ازم یه سوال پرسید (ریاضی بود و متاسفانه مختلط ) من حواسم نبود و بعد چن بار صدا زدنم مث اسکولا بهش گفتم هااااا چته /: یعنی نگاهش اون لحظه یادم میاد قلبم میشکنه       بعد اون کل کلاس بهم میگفتن ها چته

 

الان حالت خوبه؟ از  استرس بوده حتما

 

من خیلی چیز میز برده بودم بخوررم. حتی شب قبلش کتلت درست کرده بودم واسه ناهار. چون صبح تجربی داشتم عصر زبان و بین دو کنکور توی راه بودم. از اون سر شهر به این سر شهر. دقیقا شمال غربی به جنوب شرقی.

هر 15 سوال یه چیزی میخوردم. همون موقعی که میخوردم یا استراحت میکردم رابط نیومد. همش با تعحب نگام میکرد و اخم میکرد میرفت. وقتی برگمو گرفت گفت واقعا خسته نباشی. به طعنه گفتا… از خودم قطع امید کردم.

 

😂😂😂😂😂😂😂 واکنش استاد چی بود؟  چیزی نگفت؟

 

آخه گفتی من که صبح،  فکر کردم امروز رو میگی😂 

مگه چیزی ننوشته بودی؟

 

امروز که روز کنکور نبود اصن

 

صیح روزی که کنکور داشتم

 

 

من یکی درمیون عاشق استادهای کنکورم شده بودم

 

الان میفهمم اصلا هیچی نخوندم اون سال سر این بچه بازیا

شب کنکورم فینال ملتهای اروپا بین اسپانیا و پرتغال بود. منم که فوتبالیییییی.

مامانم گفت برو بگیر بخواب فردا کنکور داری….

 

منم رفتم اما از فکر فینال خوابم نبرد یواشکی نفوذ کردم. یهو فردوسی پور گفت هماهنگ کردیم با اداره برق هیچ جا برق نره همه فینالو ببینن. همون سالی بود که مثل امسال تند تند برق میرفت. دقیقه 15 بود اینو گفت همون موقع برق رفت مجبور شدم برم بخوابم.

 

صحیح،  اینم سوتی بعدیم🙈

 

حالا یه بار دیگه دقیقن سر همین کلاس مختلطه 

 

زود تر رفته بودم سر کلاس و موقعی رفتم کسی نبود تو کلاسه خلاصه منم نشستم کنار پنجره و زل زدم به بیرون تا اینکه دوستم اومد و سلام و احوال پرسی با الفاظی بسیار رکیک ک از به کار بردن انها معذورم     نگو قبل اینکه دوستم بیاد چن تا پسر اون پشت نشسته بودن و من ندیدمشون الان ک فکرشونو میکنم نمیدونم کی اومدن

یعنی تو اون مدت ابهتم خورد شد اون کلاسم نصفه ول کردم

 

شب كنكور چه طور بود حالتون. چي كار كردين. كنكورو چه طور دادين و خونه كه اومدين چه حسي داشتين؟

من خودم بعد اومدن به خونه كلي گريه كردم از بس ماه هاي آخر بهم فشار اومده بود! ولي نهايتا قبول شدم.

 

من از روز کنکور خاطره دارم خخخخ

 

محل برگزاری کنکور ما تو یه سالن ورزشی بود. موقعی که امتحان تموم شد اومدم بیرون از سالن  تو حیاط هم کلی آدم وایساده بودن و منتظر شرکت کننده هاشون بودن سطح سالن بالاتر از حیاطش بود و بجای پله با سیمان یه سطح شیبدار درست کرده بودن که وسایلی مثل موتور و ویلچر و اینا راحت بره بالا

خلاصه منم همینجور داشتم تو حیاطو نگاه میکردم که اگه کسی اومده دنبالم پیداش کنم. یه کفش پاشنه دار هم پوشیده بودم البته پاشنش زیاد هم بلند نبود ولی خیلی لیز بود 😅

همین که اولین قدمو گذاشتم رو سطح شیبدار نفهمیدم چی شد که یهو سر خوردم و کف حیاط پهن شدم 😂😂

حالا خوب شد چادرم سرم بود منم گوشه ی چادرمو انداختم رو سرم و داشتم از خنده میمردم ولی خودمو لو ندادم بلند شدم و الکی لنگان لنگان از صحنه متواری شدم چادرمم از رو صورتم برنداشتم که شناسایی نشم خخخخخ

سلام به همه

 

دیدم بحث کنکور داغه گفتم بیام منم خاطرمو بگم من شب کنکور کارشناسیم رفتم امامزاده صالح و کلی استرسام رفع شد . سر کنکور ارشدم اما وقتی نشستم سر جلسه همه چیز یادم رفت تا نیم ساعت اول هیچی جواب نداده بودم و کلی هنگ بودم بعد ب خودم گفتم این همه زحمت کشیدی ک این بشه تهش؟بیای بشینی و ب درو دیوار نگاه کنی؟ با خودم گفتم هر چی هنی و منگیه باشه برا بعد کنکور الان بجنب … خدا رو شکر تونستم تو زمان باقی مونده نتیجه خوبی بگیرم و الانم دانشجوی دانشگاه تهرانم.

راستی دوستای گل من چندبار از سایت استاد سلام ، استاد خصوصی گرفتم برای درسای خودمو بچه های فامیل . سایت معتبر و خوبیه. اگه دور و برتون کسی هست ک احتیاج به معلم خصوصی تو درسی داره برید و درخواست استاد بدید اونجا . همه چی هم داره از مهارتهای نرم افزاری بگیرید تا دروس مختلف و هنر و این چیزا…

بیشتر بخوان بیشتر بدان  نی نی سایت خاطرات ضایع شدن

من احساس خاصی نداشتم😉😉😉

 

چه جالب دقیقا منم همین مشکل رو داشتم از طریق دکتر ساینا آنلاین با یه دکتر مطرحش کردم و راهنماییم کردند. برای من خیلی تجربه خوبی بود.

 

الهی به امید تو

 

من يادمه واسه ارشد كنكور داده بودم يادمه خيلي ريلكس و بدون خوندن  پاشدم اومدم ايران كنكور دادم تفريحي😂😂فقط استرسم سر جلسه اين بود كه زود تمومش كنم كه برم كنسرت خدا بيامرز پاشايي.. هيچي بدو بدو با نامزدم رفتيم كنسرت و كلي خوش گذشت و بعدم قبول شدم.. ولي پايان نامم كه رسيدم ولش كردم😁

من شب کنکورم یادم نمیاد اصلا هم استرس نداشتم سر جلسه هم با دوتا دوستام میگفتیم و میخندیدیم اخرش خانمه اومد دعوامون کرد رتبه کنکورم هم عالی شد سه رقمی شدم

 

آره هنوزم وقتی یادش می افتم میمیرم از خنده

 

تازه وقتی رفتم سوار ماشین داداشم شدم با نیش باز براش تعریف کردم خخخخ

روز کنکور ارشد با دوستم رفتیم دانشگاه شریف

 

سر خیابون یه آقاهه داشت با تلفن صحبت می کرد 

 

رو به ما کرد و به دوستش تو تلفن گفت جات خالی دوتاخوشگل اینجان که فک کنم رتبشون یک و دو بشه

اتفاقا رتبه دوستم دو شد 

 

هیچ وقت یادم نمی ره 

 

از خنده مرده بودیم

 

واسه هر دو خیلی استرس داشتم خصوصا ارشد همین پارسال بود .‌بعد کنکور کارشناسی از همون سر جلسه که اومدم بیرون تا خود خونه گریه کردم! نتیجه م اون چیزی که انتظار داشتم نشد . ولی بالاخره بخیر گذشت. واسه ارشد نتیجه م خییلی خوب شد . ۲۳ شدم الانم ترم دومم

من روز قبلش کلی بیرون رفتم که شب خسته باشم بخوابم ولی اصلاااااا نتونستم بخوابم بعدشم فقط برام مهم بود که تموم شده تنها حسی هم که داشتم گرسنگی بود

من فهمیده بودم باید زود خوابید.از ۸ رفتم تو رختخواب.تا ساعت ۱۲که همه رفتن بخوابن من هنوز بیدار بودم.ساعت ۴ صبح بزور خوابم برد.اما قبول شدم

 

باور کن انقد تو شوک بودم چی شد یدفعه پهن شدم که جایی برا خجالت و اینا نمونده بود من خودمم آدم خجالتی هستم و همیشه دست به عصا راه میرم که یوقت سوتی چیزی ندم خخخخخ

 

 

خاطرات طنز کنکور

خاطرات طنز کنکور 

خاطرات طنز کنکور

 

هم کلاسیم قمقمه رو تکون داد معلم زیستمون گفت خیالت تخت نمباد:/

یه معلم داشتیم
چشمام چپ بود معلم قران بود عصبی و خشن کلاس هشتم
ماهم ادم حسابش نمیکردیم میومد کتک بزنه همیشه اشتباهی میزد کلاس کلا میرفت هوا وز خنده

یه بارم دو سال پیش کلاس تفکر و سواد رسانه یازدهم بچه ها سوپر گذاشته بودن
معلم اومد تو دوستم فوری سیم کیسو کشید
معلم اومد یه پس گردنی زد بهش گفت احمق چرا خاموش کردی داشتیم میدیدیما
از اون به بعد یه هفته در میون سوپر میداشتن بچه ها

من خودم یه بچه اوتیمسی بود همیشه در دستشویی رو باز میذاشت جیش می کرد تو حیاط،یه دفع مدیرمون اومد بهش گیر بده و اینا
شاشید رو پای مدیر:

یه معلم هم داشتیم که قیافش خندان بود ماهم فک میکردیم اون میخنده ما هم بخندیم یه دفعه میگفت کز کژا به چی میخندید زارت میزد تو فیسمون

با اینترنت مدرسه سوپر دانلود میکردیم بچه مدیر مدرسه هم تو کللسمون بود هر وقت رمزو عوض میکرد میفهمیدیم

کلا طنز زیاد دارم تو مدرسه
سال سوم دبیرستان زنگ تفریح
(ر.آ) یکی دیگه از بچه‌ها رو (ش.ی)رو میز معلم انداخته بود و داشت تلمبه میزد
البته به شوخی
(ش.ی) هم صداش در اومده بود باز هم به شوخی
کلاس هم رو هوا بود از خنده و سروصدا که معلم اومد داخل
اینا هم که قفلی زده بودن ما هم روضه سکوت
ولی همچنان (ر.آ) به تلمبه‌های جهادیش ادامه میداد انگار خون به مغزش نمیرسید فقط داشت معلم رو نگاه میکرد
(ش.ی) هم اون زیر داشت زجه میزد که عاقا خودت میبینی که اون داره میکنه 😂😂😂😂😂😂
هیچی دیگه این دوتا رو فرستاد بالا و اومد داخل گفت میدونین از چی زورم میاد
اینکه من نگاش میکنم اون منو نگاه میکنه و بیشتر فرو میکنه

کلاس ششم یه معلم ریاضی داشتیم وقتی عصبی میشد از خنده جر میخوردیم
باید عصابت=نی شدنشو میدیدی
قیافش سرخ میشد بد و بیراه میگفت
بعضی وقتا هم حرفایی میزد ادم خندش میگرفت

یه معلم داشتیم صص می‌گفت

 

یه بار معلم زیستمون کمربند کشید کتکمون بزنه بعد تو اون لحظه ی خفن که همه ترسیده بودیم و معلممون داشت از عصبانیت پاره میشد یهو رفیقم گفت: اع اقا شلوارت نیفته :/
جراوجر شدیم هنوزم که هنوزه هرموقع یادش میفتم از خنده میمیرم

دبیرستان بودیم
یه سری معلم بهداشتمون داشت در مورد پریود وعادت ماهانه حرف میزدو میگفت زنا روزشو تو تقویم علامت میزنن و وحساب کتاب عادت ماهانشون رو دارن و از یه نظرایی مهمه این کار و…..
بعد یه مایخال داشتیم اومد خودشیرینی کنه گفت پس واسه همین مامانم تقویمو علامت میزنه
اینو که گفت یه کلاس رفت رو هوا معلمم رنگاش پرید وبحث عوض کرد
از فرداش هم بچه ها هی بهش میگفتن مامانت امروز کجای تقویمو علامت زده و….

بیشتر بخوان بیشتر بدان  نی نی سایت خاطرات ضایع شدن

یه بار توپمون رفت مدرسه کناری(مدرسه دخترونه دقیقا جفت مدرسه ما بود و یه در مشترک داشت) بعد من مسئول شدم برم بیارمش با رفیقم بعد اون موقع ها دوست دختر داشتن خیلی کمیاب و فوق العاده شاخ بود… تا سال پیش دانشگاهی همه رو ایستگاه کردیم که رفتیم اونجا مخ زدیم و…

 

خاطرات طنز

 

: جلو بوفه دانشگاه وایساده بودیم که یه پسره اومد یه کاغذ چسبوند به دیوارو رفت،ظاهرا یه کتابیو گم کرده بود، تهش دست نویس نوشته بود: « تقاظا مندیم….»یه دختره که خوند فوری گفت: وااای ، چرا تقاضا رو با این .ظ. نوشته؟ بی سواد، نمیدونسته تقاضا با .ض. ض…ض… یکم فکر کرد…. و گفت: با .ض. إی که مثل ص صابون هستش نوشته میشه :|یکم جا خوردیم، پرسیدیم جان؟؟خودشو جمع کردو گفت: نمیدونسته تقاضا با ض ضابون نوشته میشه :/.پشمای معاونت فرهنگیِ دانشگامون ریخت :|کمر کنکور شکست

 

خاطره ی سلام هم جالب و بیشتربرام عجیب بود ، اخه چکاریه گلشونو ببرن
!! هدیه رو که پس نمیدن .

 

 آقایون هم اگه بخوان از خاطرات
سربازیشون بگن یه کتاب میشه ، دقیقا نمیدونم سربازی 18 ماهه دیگه ؟  18 ماه خدمت میکنن به اندازه ی 18 سال خاطره
تعریف میکنن خخخ جالبه همشونم تو پادگان برای خودشون یلی بودن دقت کردین خخخخ
خداییش خاطرات با نمکی هم میگن هههه البته فکر کنم یه کم پیاز داغشو زیاد میکنن .

 

منم یه خاطره بگم هر چند که برای خودم بیشتر گریه دار بود تا خنده دار.

 

اول بگم من خیلی از سوسک میترسم طوری که اگه کسی خونه نباشه و من سوسک
ببینم جان به جان آفرین تسلیم کردم خخخخ فکر کنم پارسال عید بود ، تو گوشیم مطلب
میخوندم و منتظر اومدن مهمون  بودم ، همین
طور که داشتم مطالب رو میخوندم یهو حس کردم یه چیزی داره دستمو قلقلک میده  ، اون لحظه  یه موجود قهوه ای زشت چندش آور مثل سوسک به چشمم
اومد منو میگی گوشی رو پرت کردم تو هوا و چنان جیغی زدم که خانوادم بدو
بدو اومدن ببینن چی شده ،  فقط جیغ
میزدم و گریه میکردم ، ازشدت ترس رنگم مثل گچ دیوار شده بود ، بدنم مثل بید می لرزید
دیگه آب قند برام اوردن یه کم حالم بهتر شد  .

 همه
رو بسیج کردم که  پیداش کنن ، آخه  اگه پیدا نشه شب تو خونه نمی خوابم ، فکر کن چند
ساعت میگشتیم تا سوسک رو پیدا کنیم ، داداشم میگفت توهم زدی هیچی نیست سوسک به این
بزرگی آخه کجا رفته ؟ تمام خونه رو زیر و رو کردیم ولی انگار اب شده بود رفته بود
تو زمین ، خلاصه پیدا نشد که نشد ،نه اون روز نه فردا اثری ازش ندیدیم ، بعد متوجه
شدم  ریشه های روسریم بوده افتاده رو دستم من
فکر کردم سوسک بوده خخخخ آخه روسریم مشکی قهوه ای بود منم فکر کردم سوسکه خخخخ
خلاصه خیلی بهم خندیدن .

 

یادمه ۱۰ سالم بود خونه بابا بزرگم بودم یکی از عموهام تازه عروسی کرده بود و خونواده عروس که همسایه بابابزرگم بودن  اونارو  برا ناهار دعوت کرده بودن منم با خودشون بردن . بعد که رسیدیم مامان زن عموم گفت که چرا فلانی نیومده منطورش عمم بود که هنوز مجرد بود خلاصه منو فرستادن دنبال عمم وقتی رفتم عموم که فک کرده بود منو دنبال اون فرستادن بخم گف ازشون تشکر کن و بهشون بگو که عموم میگه دیگه ما ناهار خوردیم مرسی از دعوتتون منم که هیچی از تعارفات و این حرفا بلد نبودم بهش گفتم عمو منو دنبال شما نفرستادن فقط گفتن به عمم بگم بیاد. عموم که ضایع شده بود فقط لبخند زد و رفت 😑😑  هر وقت یاد این خاطره میفتم از خودم خجالت میکشم که عمومو اونجوری جلو عمم ضایع کردم

 

یه خاطره ی با مزه ی دیگه ای هم یادم اومد از بچگیم دوست دارم بگم

کلاس چهارم ابتدایی که بودم منو خواهرمو دختر داییم که یک سال از من بزرگترن داشتیم از مدرسه برمیگشتیم خونه که با ستا دختر که خواهر بودن حرمون شد منم که خیلی لاغرو ترسو بودم گفتم برم سراغ خواهر کوچکتره که فک کنم کلاس اول یا دوم بود دختره یکم تپل بود ولیفک میکردم از پسش بربیام چون از من کوچکتر بود ولی خدایی اون دختر با اینکه از من چند سال کوچکتر بود و ولی خیلی قوی بود 😑😑 هرچی میخاستم بزنمش زمین نمیتونستم😂 و برعکس خودش حسابو رسوند و کتکم زد عجب قدرتی داشت😖خواهرمو دخنر داییمم مقابل اون دوتا هم باختن و کلا دعوارو باختیم 😬😬 هر وقت یادم میاد میخندم وای که چقد بی عرضه بودم😂

 

 

یه پیرمردی هس توفامیل باپدربزرگم خیلی رفیق بودالبته فامیلم بودن؛من توبچگی خیلی خونه بابابزرگم میدیدمش،خلاصه چندسال ندیدمش وبابابزرگمم فوت کردواینادیگه کلا ازیادم رفته بود.ایشون پس ازسالها منویه جایی میبینه میپسنده واسه پسرش خلاصه یه روز تصمیم میگیره بیاد بامادرم حرف بزنه؛یه روز من خواب بودم دیدم درمیزنن…کلاازخواببلندمیشمم مغزم تاچن مین قفله؛بایه حال پریشون رفتم دم در.بحدی ازدیدنش شگفت زده شدم بعده چندسال فراموشی ک برگشتم گفتم:إوا حاج رضا خودتی؟شمامگه زنده ای؟؟؟؟Ooخخخخ بیچاره پیره مرده بهت زده شده بودمنم نمیدونستم چطور جمعش کنم اصلا.زده بودم زیرخنده……خخخخخ هنوز یادم میاد خودم میترکم ازخنده…

بیشتر بخوان بیشتر بدان  نی نی سایت خاطرات ضایع شدن

 

 

 

یه بارم شوهرخالم یه پسرخاله داشت ک دنبال زن میگشت بشدت؛منم بنابردلایلی اصلا ازش خوشم نمیومد.این بنده خدایه شب خونه خالم بودماهم رفتیم یاروهم یه جوری نگام میکرددیگ ۱۰۰درصدمطمین بودم ک هموم روزاس ک خواستگاری کنه.حسابی اعصابم خوردبود.خلاصه من رفتم دستشویی وبعدش مستقیم رفتم توپذیرایی.یه دفعه مامانم گف محبوب این چه وضعییییییه؟؟؟پسره هم باتعجب نگامیکرد.گفتم چیه مگههههه؟؟؟مامانم گف لباستودرست کن…!!! نگاه کردم دیدم تا مانتوخفاشیم جلوش کامل رفته توشلوارم پشتش بیرونهOoازتودستشویی اونجوری شده بود.خخخخ مث شیر ایرانی میدویدم بطرف اتاق پسرخالم فقط.پسرخاله ودخترخالم ازخنده ترکیده بودن. الان شایدخنده دارنیادولی واقعا خودمون اینقدخندیدم ک هنوزم یادمه.خخخخ

یه چیزی تعریف میکنم شاید باورش براتون سخت باشه ولی عین واقعیته ۰برای همتون حتما اتفاق افتاده که پول پیداکنید ولی درمورد من جالبیش اینجاست که یه مدت پشت سر هم پول پیدامیکردم طوریکه انگار هرلحظه انتظار پول پیداکردن داشتم خخخخخخخخخ یعنی در هفته شاید سه چهار بار اتفاق میفتاد البته مینداختم صندوق صدقات نهایتا اسکناس در حد پنج تومنی بیشتر نبوده ولی خیلی عجیب بود برام یه جورایی خودم جا خورده بودم که چرا اینقدرمن پول پیدامیکنم الانم وقتی دقت میکنم نسبت به دیگران این اتفاق برای من خیلی بیشتر میفته چیزای دیگه هم پیداکردم علاوه بر پول مثلا انگشتر یا کارت بانکی شناسایی مدارک حتی موبایل پیداکردم جامونده بود  دقیقا نمیدونم چرا برام واقعا جای سواله .مثلا یه بارازدرخونه آمدم بیرون یه دوتومنی افتاده بود همون موقع داشتم میرفتم خیابون دوباره یه 500 تومنی دیدم دوباره توراه برگشتن یه هزاری سه باراتفاق افتاد تو یه روز یه بارم چندسال پیش حدود7 سالی میشه یه بسته شارژایرانسل پیداکردم بادوستم بودم افتاده بود جلو پامون انگار کسی نمیدید من ورش داشتم دوستم گیرداد نصفیشو بده همشم 5000 بود می خواستم بدم به مغازه داره بزنه پشت شیشه دوستم بزورنذاشت گفت بدش به من گناهشم گردن من خخخخ خیلی ازین اتفاقات برام افتاده دیگه باور کنید حساب کتابش از دستم دررفته شانسم نداریم که لااقل یه باریه چمدون دلار به پستمون بخوره خخخخخخخخ

خاطرات دانشجویی خیلی زیاد بود . هییییی یادش بخیر خیلی هم خوش می گذشت . به اونایی که دانشجو و خوابگاهی هستن توصیه میکنم قدر دوران دانشجوییتون رو بیشتر بدونین

خاطرات طنز کنکور نی نی سایت

 

یکی از خاطراتم:

 

یه بار من و چند تا از دوستامون رفته بودیم کتابخونه خوابگاه برای اینکه اونجا هم اینترنت خوبی داشت و هم سرعتش خوب بود و هم اینکه دور هم بشینیم و کتاب بخونیم در سالن مطالعه . از قضا اونجا هم می تونستی کتاب بخونی به صورت سالنی و هم جایی مثل اتاقک بود که میشد بری اونجا و کتاب برداری و شب بود و کار دانشجویی دختری حضور داشت و کار می کرد . تا رسیدیم اخر شب که هر کس به کار خودش مشغول بود و کارمون میخواست تموم بشه که برسم در عین حال بارون تندی هم بیرون میومد که اصلا حواسمون به دوستم که تو اتاقک کتابخونه بود نبود وقتی به خودش اومد که دوستم محو تماشای و جذب کتاب ها شده بود که دختر دانشجو چراغ رو خاموش کرده بود و به گمون اینکه کسی نیست در هم قفل کرد و رفت و بعد از چند دقیقه هم خودش و هم ما متوجه شدیم که اینجور شده .

قیافه دوستم که در روش بسته شده بود خیلی دیدنی بود و هیچ کدوممون نتونسته بودیم جلو خندمونو بگیریم و خودشم بعد از ناله و دعوا و بد و بیرا به اون دختر . دید فایده ای نداره گریه نشست و با خودمون می خندید اما ما متوجه خنده تلخش شده بودیم . رفتیم دنبالش اما تو بارون انگار غیب شده بود اما بعد رفتیم از سرپرست کمک گرفتیم بعد از 45 دقیقه معتلی در رو باز کرد .

اما این جریان هیچ وقت نه خودش یادش می رفت نه من .

بعدم به خودش از روی شوخی می گفتم چه کتابی بود مجذوبش شدی تا ما هم بگیریمش…. اون بیچاره هم با لبخند معنی داری گفت بس کن . من از ترس یادم رفت چیکار داشتم اونجا

خلاصه خیلی خوب بود 

 

وای خدایا شکرت الانم روحم شاد شد 

 

ممنون که دوباره یاد خاطراتم انداختین

 

 استاد بیوشیمی مون خیلی حساس به حضور غیابه و فوق العاده پیره اصن صداش بزور شنیده میشه ولی خب انصافا باسواده

 

 

سر کلاس این گیر داد به یکی از پسرا و گفت تو جلسه قبل نبودی اونم گفت بابا بودم ما هم گفتیم بابا استاد بود بدبخت فقط اونور کلاس نشسته بود هی از ما گفتن از این استاده انکار هی میگفت نبودی پسره هم همش قسم و فلان که بودم

همین لحطه زلزله اومد و خیلی متمادی بود نسبتا ، هی ما میگفتیم استاد زلزله زلزلههههه اصلا این پیرمرد نمیشنید همش داشت به اون پسره میگفت دروغ میگی بعد که متوجه زلزله شد گفت آرررررره همینجوری دروغ میگین که زلزله میاد بترسین از خدا بترسین😅😂

ما نمیدونستیم چیکار کنیم پیرمرد ول نمیکرد در طول زمان زلزله فقط داشت میگفت آرررره گناه کنین دروغ بگین زلزله بیاد همتونو بکشه ایشالا ما هم مرده بودیم از خنده😂

 

 

از مطالب زیر هم دیدن کنید

دیدگاه ها برای این پست بسته است.

نی نی سایت خاطرات طنز x بخوانید...